مریم حیدر زاده

گفتم عشق تعریف ندارد. تو اگر یک روز دو کبوتر ، دو پرستوی جوان را دیدی که در آغوش هوا می رقصند و دلت لرزید یا بلور اشکی در حلقه چشمت چرخید عاشقی ، عاشق. بی هیچ گمان.
سرش را پایین انداخت و رفت .
فردا روز دوباره آمد و گفت : یک شبانه روز منتظر دیدن دو کبوتر بودم هر چه صبر کردم چیزی ندیدم. گفتم صبر داشته باش ، صبر . او باز هم سرش را پایین انداخت و رفت .
چند روزی می شد که پیش من نیامده بود. تا اینکه سحرگاه یک روز زمستانی پیش من آمد و گفت : بالاخره فهمیدم . عشق همین دو خیابان بالاتر است.
و گفت : دیشب ، کمی بالاتر، دو کودک را دیدم که فال می فروختند . یکی پسر و دیگری دختر. شب سردی بود . دختر از پسر دو سه سالی کوچکتر به نظر می آمد. پسر ژاکتی بر تن داشت ولی دخترک نه .
نزدیکشان رفتم و دورادور مراقبشان . به نظرم زیباترین صحنه زندگی ام را می دیدم . پسر ژاکت خود را از تن در آورد و بر دوش دخترک انداخت. و با چشمانی خیس و دستانی لرزان گوشه خیابان نشست. نتوانستم طاقت بیاورم جلو رفتم . فهمیدم آن دو ، خواهر و برادر بودند. نمی توانستم جلوی اشکم را بگیرم. من بزرگترین عشق را در وجود دو انسان کوچک دیده بودم.
آن شب تمام فالهایشان را به بهای انسانیت خریدم. دخترک آنقدر خوشحال شد که سرما از یادش رفت و پسر از او شادتر. آنچنان در احساساتشان غرق بودند که من ترکشان کردم نخواستم مزاحم حال غریبشان باشم. حالی که بسیاری از انسانهای مرفه جامعه شاید آرزوی یک لحظه اش را داشته باشند. از آن شب ، من هم یک عاشقم فقط کافیست اطرافم را کمی دقیق تر بنگرم حتما کسی را که منتظر عشق من هست ، می بینم.
بچه ها لال شوید ، بی ادبها ساکت/ سخت آشفته و غمگین بودم، به خودم می گفتم بچه ها تنبل و بد اخلاقند دست کم می گیرند درس و مشق خود را/ باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم و نخندم اصلا/ تا بترسند و حسابی همه از
من ببرند/ خط کشی آوردم در هوا چرخاندم چشم ها در پی چوب تنبیه هر طرف می غلطید/ مشق ها را بگذارید جلو، زود معطل نکنید/ اولی کامل بود ، خوب ، دومی بد خط بود بر سرش داد زدم سومی لرزید، خوب گیر
آوردم/ دفتر مشق حسن گم شده بود/ این طرف آن طرفنیمکتش را می گشت/ توکجایی بچه؟ بله آقا این جا، همچنان می لرزید/ پاک تنبل شده ای بچه بد/ به خدا دفتر مشق من گم شده آقا همه شاهد هستند، ما نوشتیم آقا/ باز کن
دستت را، خط کشم بالا رفت، خواستم بر کف دستش بزنم او تقلا می کرد، چوب پایین آمد/ ناله سختی کرد چون نگاهش کردم ، گوشه صورت او قرمز بود/ هق هقی کرد و سپس ساکت شد، همچنان می گریید/ مثل شمعی
آرام بی خروش و ناله/
ناگهان حمد الله در کنارم خم شد، زیر یک میز کنار دیوار دفتری پیدا کرد/ گفت آقا اینهاش، دفتر مشق حسن ، چون نگاهی کردم خوش خط و عالی بود/ غرق در شرم و خجالت گشتم، جای آن چوب ستم بر دلم آتش می زد/
سرخی گونه او به کبودی گروید/ صبح فردا دیدم که حسن با پدرش با یکی مرد دگر/ سوی من می آیند خجل و شرمزده ، دل نگران/ منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند، شکوه ای یا گله ای/ یا که دعوا شاید سخت در اندیشه
آنها بودم/ پدرش بعد سلام گفت لطفی بکنید و حسن را بسپارید به ما/ گفتمش چی شده آقا رحمان/ گفت این خنگ خداوقتی از مدرسه برمی گشته به زمین افتاده/ بچه سربه هوا یاکه دعوا کرده قصه ای ساخته است، زیر ابرو
و کنار چشمش متورم شده/ درد سختی دارد می بریمش دکتر با اجازه آقا/ چشمم افتاد به چشم کودک غرق اندوه و تاثر گشتم من شرمنده معلم بودم لیک این کودک خرد و کوچک این چنین درس بزرگی می داد/ عیب کار از
خود من بود و نمی دانستم، من از آن روز معلم شده ام/بعد از آن هم دیگر در کلاس درسم نه کسی بداخلاق نه یکی تنبل بود/ همه ساکت بودند تا حدود امکان درس هم می خواندند/ او به من یاد آورد این کلام از مولا (ع) که
(( هنگامه خشم ، نه به فکر تصمیمی ، نه به لب دستوری ، نه کنم تنبیهی ))
یا چرا اصلا من عصبانی باشم؟ با محبت شاید گرهی بگشایم، با خشونت هرگز.